دلتنگی خاکی

تو خونه تون شیعه باش...مسیحی باش...گاو پرست باش...قران بخون...بت پرست باش..اینجا که میای ادم باش...

یه زمانی عاشق بودم و خر کیف..

بهتر بگم یه زمانی یه بنده خدایی بود که مارو از خود به در اورده بود و کاری کرده بود که بمب اتم توی هیروشیما هم نمیتونست با ما بکنه دلمون میلرزید و هر بار که میخواستیم باهاش بریم جایی ذوق و لحظه جدایی اشک بود.....

بهر حال این قصه بر میگرده به 8 تا 7 سال پیش خر بودم ها برای خودم؟

من تبریز درس خوندم بیشتر که نه بدترین حوادث زندگیم توی اون شهر رخ داده بغیر تولدم که از همه مزخرف تر بوده ...راستی نگفته بودم من کجا بدنیا اومدم من تبریز به دنیا اومدم شناسنامم مال شاهروده هم محله ی احمدی نژادم البته اون بچه ی دهات ارادانه گمونم نمیدونم دقیق؟حافظه رو حال میکنین؟خوب بابا ارتشی بود قبلا نوشتم در موردش ...ما هم تا 5 سالگی اونجا بودیم تبریز ........دانشگاه تهران و زدم و تبریز بگین چرا؟بابام ترکه؟خوب اره ...اما ترکه غربی نه شرقی؟بچه خوی .....کلا به خاطر علاقه مامان به تبریز اونجا قبول شدم مسخر ه اس

سال اول اواخر ترم اخر توی خیابون راه اهن.......نه ببخشین خیابون بهار خیابون راه اهن نبی اکرم بود لیسانسو اونجا گرفتم......

بچه داشتن میرفتن یه تولد مختلطنیشخندمنم بردن یه نره خری قبل عمل بینی که خیلی هم وحشتناک بود /دماغش/میخواست پارتی بده برای خودش تولد گرفته بود

رفتیم خوردیم و زدیم و کشیدیمو ....رقصیدیمو....توی سر و کله هم خوابوندیمو....

یارو دماغ درازه و دوستش گفتن بلدن چه جوری میشه روحو از بدن خارج کرد همه کشیدن کنار من که پایه ام برای همه ی کارا پریدم وسط ....مست نبودم ملنگ هم نبودم همه چی یادمه......عین روز روشن بود برام

رفتم چهار زانو بین نشستن و ننشستن بی حرکت نگهم داشتن باید تمرکز میکردم همه ساکت بودن گاهگداری هم یکی یه چیزی میگفت و تمرکز و همه چی رو بهم میزد طول کشید تا تمرکز کنم سه تا نفس عمیق کشیدم با نفس سوم با فشاری که به کتفم دادن که از شکسته شدن گردنم بدتر بود روحم از جسمم خارج شد/سرعت عملشونو حال کردین؟

من که نه... یه ان روحم به خودش اومد دید یه جایی بین زمین و اسمونه...تا حالا خواب دیدین که؟عین زمون خوابم بودم اختیارم دستم بودو هی اینور اونور میپریدم

چیزی که یادم رفت بگم اینه که قبل رفتن باید روی یه کسی یا جایی تمرکز میکردی ...منم عاشق روی دیدنه عشقم متمرکز شدم خوب ...بچه ها گفتن چون بار اولته ممکنه روحت ادرسو پیدا نکنه ...دیر نکنی زود برگرد......همین نزدیکی ها برو بیا.....باورتون میشه کجا بودم؟بالای اتوبانی که میرفت سمته عشقم.....از اون بالا راهی رو که همیشه باهاش میرفتم و میدیدم....هزاران کیلومتر اونورتر از تبریز......بعد یه باد وزید و من عین لباس بدونه گیره لای سیم های برق افتادم .....همه چی سیاه شده بود یعنی داشت کم کم میشد.....من یه صدای گنگ و نامفهومی میشنیدم که داشت من و فریاد میزد ....فلانی بیا....بیا....برگرد...بعد من افتادم توی یه تاریکی مطلق نمیتونستم ببینم راهو گم کرده بودم......نه نشسته بودم نمیدونم صدا بلند تر میشد نزدیکتر......نگو که این روح منه که داره به صدا نزدیک میشه بعد کلی گیج ویج بازی و بازیگوشی احساس کردم دارم به صدا ها نزدیک میشم....یهو پرت شدم توی جسمم

بعد لرزیدنم شروع شد گریه کردنم یعنی اشک از چشمام سرازیر بود و میلرزیدم پتو سرم انداختن یکی دوتا از دخترا بغلم کردن /اینجاش از همه ی ماجرا بیشتر حال داد /تا صبح حال خوشی نداشتم بدنم تا مرگ رفته بود میدونین بعدها فهمیدم این روش اگه از یکی دو دقیقه بگذره احتمال مرگ مغزی داره خوب بهر حال یه جور کماست که اکسیژن نداره و اگه روحت جایی گیر کنه و یا گیر روح های شرور بیفته و بر نگرده به جسمش مرگ حتمیه.......

یکی از پسرا خواسته بود بره جهنم و ببینه میگفت الان 6 ماهه  تا روحم خارج میشه میفته توی یه دایره و انقدر میچرخه که بر میگرده همش حالت تهوع داره البته بعد اینکه این و گفت کلی بالا اورد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٧ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط خاکی نظرات () |

Design By : Mihantheme

بدون سانسور| کدهای موزیک