دلتنگی خاکی

تو خونه تون شیعه باش...مسیحی باش...گاو پرست باش...قران بخون...بت پرست باش..اینجا که میای ادم باش...

وارد خاک گرجستان که شدیم با خیابونای سنگ فرش و تمیز روبرو شدم خیلی تمیز ...نه زباله یی نه پوست خوراکی نه.....اما یه چیزی زیاد بود ظرفهای دولیتری ابجو و لیوان یه بار مصرف که تند تند شهرداری می اومد جمع میکرد و می برد کسایی که خیابونهارو تمیز می کردن خانمهای مرتب و دوستداشتنی بودن  که لبخند کمرنگی روی لباشون بود

کوچه هاش اسفالت نبود عین دهاتهای شمال خودمون.........

مردای گرجی عین مردم شمالن همون ریختی انگار ایرانی ان از نوع رشتی فکر میکردی همه رو توی رشت و لاهیجان یه دفعه دیدی........

زناشون اخمو بودن همه عاشق مشکی پوشیدن......بچه مدرسه ای ها دامن سیاه و بلوز سفید و پسرا شلوار سیاه و پیرهن سفید.......زنهای سن بالا عین عمه های من تپل بودن و پوشیده و دخترای جوون و نوجون خنده رو و سانتی مانتال انگار گذر زمان از روی افراد مسن توی دوره کمونیست به  بد ی گذشته بود.......جوونا هم راضی تر بودن هم خوشحالتر و امیدوارتر......

وختی یکی از بچه ها از یه مغازه دار که توی پیاده رو مشغول چای نوشیدن بود پرسید کلیسا کجاست؟فارسی که بلد نبود انگلیسی گفت که کلیسا ی طلایی کو؟طرف غیر زبون گرجی به ترکی هم بلد بود حرف بزنه و من دیدم که میگه شما کجایین؟

بهش گفتیم ایران ...تهران گفت مگه مسلمون نیستین؟چرا دنبال کلیسایین؟

حالا بیا درستش کن؟

بهش به زبون انگلیش فارسیلیش و ترکیش فهموندیم درسته اینجانب به هیچی اعتقاد ندارم ...اما رفتن به کلیسا جزو جاذبه توریستی کشورتونه...........

کلیسای طلایی/من این اسمو براش گذاشتم چون کله اش طلاییه/قدیمی ترین کلیسای باتومی ست.......

فضای معنوی اونجا تاریکی و نور شمع ها و بوی عود/نه جوراب/مسیح به صلیب کشیده شده و حس وجود عشق......پاهام و قلبمو لرزوند...../من؟بی دین ترین موجود عالم/خیلی لذت بردم.........

البته بنده غیر از افریدگار عالم که خیلی مخلصشم دوتا شخص و دوست دارم ابراهیم که عین زرتشت خودمون یکتا پرست بوده و عیسی که مظهر عشق پاکی ومظلومیت دنیاست.............

توی گرجستان مغازه دارها 5 و 6 که میشه اماده میشن برای رفتن و ابجو خوردن.....

اونجا ساعت 10 میرن سر کار صبحانه توی هتل همه ی دنیا ساعت 7 سرو میشه و گرجستان/باتومی/9 به بعد اشپزخونه راه می افتاد..........

بابت این قضیه شاید باقی مردای ایرانی ناراحت نشن /شبا بیدار بودن خوب/...اما برای من که 5 میرفتم اسکله و طلوع خورشید و از پشت دریا ی سیاه ببینم و ماهی گیری پیرمردای گرجی کنار اسکله......نخوردن صبحانه خیلی سخت بود/تا 9 روده بزرگم....کوچیکه رو میخورد/

غذاشون خیلی تند بود ......اون فلفل قرمزارو گونی گونی تو غذا میریختن........خوب بود من تندی رو دوس دارم ولی این دیگه فاجعه بود.....

پی اس:به بچه ها گفتم که خودمو توی این سفر پیدا کردم....خنده داره امسال فهمیدم که از زندگی چی میخوام.....

پی اسانه:میدونم که همش دوس دارین بخودتون بقبولونید که من در مورد ارامش موجود در این کشور دچار توهم شدم /...اما بهتون بگم که شما سخت در اشتباهید...انقدر که حاضر نیستم کمکتون کنم تا از این اشتباه دربیاین.....

در اخر دوباره تکرار کنم که اگه یه روز هوس کردین برین ببینین.....برای دیدن عشق و زیبایی برین.....شهوتتونو پشت مرزایران جا بزارین.....چون؟من از مردایی که از یه کشور فقط جاذبه ی زنهای اون کشور و میبینن...بدم میاد....

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱۳ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط خاکی نظرات () |

Design By : Mihantheme

بدون سانسور| کدهای موزیک