دلتنگی خاکی

تو خونه تون شیعه باش...مسیحی باش...گاو پرست باش...قران بخون...بت پرست باش..اینجا که میای ادم باش...

سرنوشت حرف هایمان را از هم دور خواهد کرد!وقت

ی که حرف میزنم تو نمیشنوی ووقتی که حرف نمیزنم تو نمی شنوی همه حرف های من رازهایم هستندکه تا ابد با من میمانند این درد شب است که حرف هایش را در سینه اش نگاه میدارد و این پایانی ندارد بغیر مرگ ...پایان تمام دردهای بشری ...حرف های ما از کفش های ما به ما نزدیکترند ما با تمام حرف هایمان میدویم و عاشق میشویم ولی آیا تو حاضری از عشق هایمان صادقانه سخن برانیم!بهار می آید و میرود و تمام ان ناگفته ها در قلب من میمانند شاید دلیل کم اوردن قلب ها همین است کو کسی که با تامل به دیگری گوش کند!قدم هایت را تند تر کن تو نیز حرفهایم را نخواهی شنید حرف های من حرف های من است حرف های عاشق شدن و به زندگی لبخند زدن هاست کاش میشد تمام خنده هارا در دفتری جا کرد!در کاغذی و آن را در کنار قلب گذاشت شاید که قلب هایما ن همیشه از خنده لبریز بود کاش میشد زمان را در ظرفی ریخت و در ان را بست و ان را در جیب پیراهن گذاشت آنوقت من همیشه زمانی

برای با تو بودن خواهم داشت!کاش های من زیادند و نشنیده ها برای تو کم!ما به لبخند و زمان و عشق سلام من کنیم و هر کدام را به گوشه ای پرتاب.....اما درست زمانی که با هم نیستیم به همه ی انها نیازمندیم..برای نوشتن عشق لازم است و برای خواستن الفبای عاشقی و برای داشتن تو ؟تمام روزها و شب ها کم است!در گذراز زمان شیشه ای پنجره ای به بیرون باز شده و هوای ملایمی به سمتم پرتاب میشود چراغ ها در شب خاموش و روشن میشوند!مردم کمتر و کمتر میشوند...و برگ ها راحت تر از درخت به زمین میخورند..خاطراتم در ذهنم ورق میخورند گویی که تو را ورق میزنم راه رفتنت را خندیدنت رادویدنت ونگاه کردنت...زمان چه بیرحمانه به سرعتش افزوده و فاصله ات را از من بیشتر میکند تواینک از زمان جلو افتاده ای و  بر من نزدیک تر هر چه از من دورتر میشوی در دایره بزرکی که میدویم از پشت سرم به من میرسی و من در انتظار توقف زمان ایستاده ام تا برسی و من از گردونه خارج شوم برای دیدنت بیشمارم ار شمارش ثانیه ها............

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط خاکی نظرات () |

Design By : Mihantheme

بدون سانسور| کدهای موزیک