دلتنگی خاکی

تو خونه تون شیعه باش...مسیحی باش...گاو پرست باش...قران بخون...بت پرست باش..اینجا که میای ادم باش...

شده ام حاجی قمبرک همه چی را از درد مینویسم اما قول که این اخرشه پست بعدی را در مورد عروسی مینویسم از جشنی که رفتم از ادم هایی که دیدم به احترام پیرزنی که مرگش را باور نکردم نه این فقط یه یاداوری از اوست و به مناسبت نزدیک شدن به سالمرگش ببخشین.......احساس کردم یک لبخند به من که زده باشد حق دارم یادش را گرامی بدارم از اینکه اول همه پست ها توضیحات دارم هم ببخشین..... اخرین نطر اینکه بیشتر بچه ها با پست قبلی زیاد موافق نبودن منم نیستم من مطمئنم زنهای کشور من از اینکه نوشتم ازاد ترن اما اغراق کردم در ضمن مطلب پایین رو با هر دیدی خوندین بدونین اونم یه کم اغراقه اوکی؟یکی باید اشک شماها رو در بیاره؟

مرگ یک فقیر

قلبم چه فقیرانه به درد کشیده میشود و چه بی رحمانه زیر چکمه های وحشت به تلاطم میافتد انگار همین دیروز بود که اینجا بودی !نه گویی که یکسال گذشت و تو همین جا در کنار من فرزندم را به اغوش کشیده بودی به کدامین گناه تو را زن افریدند؟به کدامین گناه تو را در غم افریدند؟نگاه خسته ات را باور نکردم !دست های لرزانت حکایت از سالها اسارت برای شرف و حیثیت و شکم بود!اری هیچ کداممان کمر خم شده ات را که در غبار ناجور زندگی شکسته بود ندید!هیچ کداممان دست های پینه سوخته ات را ندید شاید دیدیم و چشم بستیم!شاید نخواستیم به دردهایمان غصه های تو را نیز بیفزاییم!تو اینجا بودی و من نه امدنت را دیدم و نه رفتنت را حتی نخواستم بفهمی که احتیاجی به امدنت نبود؟کاش نمی شناختمت !کاش نمیدیدمت!کاش به حرفهایت نخندیده بودم!تو امروز نیستی دقیقا 5 روز است که نیستی !و انگار از همان روز نخست اغازت!درست همان روزی که بند نافت را از تو جدا کردند هیچ کس تو را ندید!نه خودت را نه غم هایت را؟!نه کوله بارت را!کوله ایی که پر از سر گشتگی ها و درد ها بود!پر از رنج یک زن برای مبارزه ای بی پایان با هستی!

از همان روز نخست بود که کنار رفتی از چشم ها افتادی چرا که زن بودی و خانواده به زن احتیاجی نداشت و....مرد میخواست.....بزرگ شدی و به چشم نیامدی بزرگتر شدی و از نگاهها دور تر !؟دیگر کسی تو را ندید فقط کار بود و کار شستن و سابیدن وپختن!تمام سفارش تو همین 3 کلام بود و تو خودت نبودی خواهرانت را بزرگ کردی برادرانت را زن دادی چرا که پدرت از کار افتاده بود و زمانی که از چرخش روزگار قسمتت یک مرد شد مردی بود که شب هایش را با زن اولش میانتان تقسیم کرده بود !و قبل از ترک کردنت به افیون نیز محتاج؟!

دوباره کار!دوباره تلاش!دوباره زندگی ...ونه تو دیده شدی و نه کسی خواست ببینتت!دست هایت که پینه بست !کمرت که خم شدو چروکهای صورتت که زیاد شد بچه ها رفته بودند و تو برای کمک خرج زندگی هنوز تلاش میکردی میخندیدی و ما را نیز میخنداندی که ای کاش تو را ندیده بودم!کاش برایم ترشی و خیار شور نیاورده بودی !!!از مرگ میگفتی و اینکه اگر بمیری از درد زندگی راحت خواهی شد!و مرگ اما نبود!روزی که مرگ به دنبالت امد تو در تلاش برای زندگی بودی اری بودی و نبودی !دیدی و ندیدی!تمام بازی زندگی با تو همین بود زنی که تا لحظه مرگ دیده نشد!!تنها چیزی که مطرحت کرد خودت نبودی که نحوه ی مردنت بود!!!!!ان مرگ درد ناکی که تو را بین بالا بر و سقف نگه داشت!و تو چه بیرحمانه مرگ را دیدی! درست مثله زندگی که ظالمانه در اغوشت گرفته بود بیرحمانه به مرگ هدیه ات کرد!هیچ چیزی در ستایش رفتنت ماندنت و زندگی کردنت ندارم جز اینکه باید بدانی زندگی و مرگ برای  یک عده ای فقط یک عده ای از افراد چقدر دردناک و غیر قابل باور است

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط خاکی نظرات () |

Design By : Mihantheme

بدون سانسور| کدهای موزیک