دلتنگی خاکی

تو خونه تون شیعه باش...مسیحی باش...گاو پرست باش...قران بخون...بت پرست باش..اینجا که میای ادم باش...

سلام این فندق هی میاد مطلب جدید بخونه من هم که دست رد به سینه اش نمیزنم باید تایپ کنم چون قبلا نوشتم این متن عاشقانه رو تقدیم میکنم به همه ی شما که عاشقید و همو دوست دارید در ضمن اینا نوشته های منه ایراد نداره برای عشقتون بقرستید اما پای نوشته بنویسید صورت زخمی

من هیچ ندارم جز تو و چشم هایم!تویی که هستی و حس داری و حیات را به من بخشیده ای و چشم هایم که تو را میبینندوبه تمام تفکراته من رنگو بو داده اند رنگی که مثله هیچ رنگی نیست من با چشم هایم راه میروم

من در دیدن تو در نگاه کردنه به تو زندگی میکنم در چشم های تو به دنیا می ایم و در ان میمیرم!تمام هستی من در این چشم ها خلاصه میشود در دیدنه تو تویی که همه چیز هستی و نیستی!؟

تویی که راه میروی می خندی نه اشتباه میکنم راه نمیروی تو دراین اسمان ابی بر روی ابرها به پرواز در می ایی و من از همین دونقطه کوچک در برابر عظمت تو با همین چشم های خسته-ساده معمولی بدونه هیچ فرمول و معمایی با همین چشم های پیش پا افتاده به تو مینگرم!؟

و هیچ به این نمی اندیشم که اگر روزی فقط یکروز- نه یک روز برای ندیدنه تو از نگاهه من یک قرن طول میکشد اگر یک  ساعت-نه یک ثانیه این چشم ها نبودند؟!مرز بین من و این عشق این از خود گریختن و به تو پناه بردن-این اشنایی بی شناسایی چه میشد؟ّ

این خیمه زدن به تو چه میشد؟!نه من به این نمی اندیشم من برای رسیدن به حسه تو به لمسه عشقه تو برای تجربه ی این خواستن برای رسیدن به ژرفای نگاهه تو برای

شیفتگی از ورای نگاهه تو به این چشم ها محتاجم!من برای زندگی به این چشم ها نیازی نخواهم داشت-زندگی من در تو خلاصه میشود در شبانه روزه تو -چه میگویم؟شب و روز حیات را از تو وام میگیرند!از خندیدنه تو میخندم از غصه هایت دلگیر میشوم از راه رفتنت به پرواز در میایم و از تجربه ی اغوش تو زاهد...

برای همین هاست که تنها دارایی ارزشمندم چشم هایم است برای پیشکش به تو هیچ ندارم مگر چشم هایم!

چشم هایم را با خود به خلوتگاه خویش ببر قصد دارم تا ابد در کنار تو باشم بی انکه دیده شوم ارزو دارم با چشم هایم زندگی کنی !ببینی و بخندی!لذت ببری و عاشق

شوی!ان گاه میتوانم در کنارت باشم  و نباشم تو رویایی زیبا تر از این سراغ داری!؟توبا نگاهه من نگاه میکردی با نگاهه من غصه میخوردی با من به افکارت خیمه میزدی؟چه

رازی ست میان چشم ها و بدن؟چه حسی ست مابین دیدن و فهمیدن؟تو را میبینم از میان دو حفرهی کوچک انقدر بزرگ میبینمت که گویی از یک دنیا به تو مینگرم

میبینم چرا که همه میبینند اما تفاوت در عمق نگاهی است که به تو دارم؟ّ

به تو مینگرم!و هیچ چیز نمیبینم جز راز و کلید کائنات تو در وجودت رازها داری و خود نیز کلید این معمایی تو در نگاهت همه چیز داری و هیچ نداری-تو زنده یی و نیستی؟!گویی

 هیچ زمان به دنیا نیامده ایی و هیچ موقع از ان نرفته ای -تو شاه کلید اسرار عالمی!و در رازهای وجودت چیزهایی ست که معنا و مفهومی ندارد!

اسراری که بودنشان خلقت را عوض نمیکنندونبودشان در خلقت ابدی بشر خللی وارد نمیکنند!؟

چه میگویم ؟مگر جز این است که اگر توباشی من هستم و چشم هایم ارزش دارند؟تونباشی دیدن برای من هیچ معنایی دارد---پس بمان با من بمان ای راز افرینش تا با نگاهه خیره ام تو را تنفس کنم!بمان تا بدانم که هستم و اگر هستم نگاهی دارم که خیره به حیات ابدی ام است 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٢٤ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط خاکی نظرات () |

Design By : Mihantheme

بدون سانسور| کدهای موزیک