دومینوی دموکراسی

حرکت بعدی در دومینوی ازادی خونین شدن و تمام شدن معمر قذافی بود......

پایان قذافی یعنی اغاز برای پایان بشار اسد...و.....خدا میدونه بعدش چی میشه.......بعدی کیه.....

دیدن قیافه خونین قذافی ناراحتم کرد .دیدن کتک خوردن یک ادم....البته اگه بشه اسم بعضی رو ادم گذاشت......ای کاش زمان رفتنش را با مرگ تمام نمیکرد

و مثل ادم برای نبودنش برنامه رفتن می گذاشت.....

وای کاش میفهمید اگر نمیخواهندت.....باید بروی........

همین.....

پی اس:مهرداد جان در مناسبات انسانی گرفتن یک اسیر یعنی ....گرفتن اسیر....وقتی مهمترین قوانین بشری رو در نظر بیاری میبینی مردن قذافی حقه ولی نه مثل حیوون بریزی و وسط خیابون بکشیش.....میدونم حقشه...اما من....دلم گرفت.....

پی اسانه:سر پست قبلی در مورد شیشه زدن خیلی ها پرسیدن تو شیشه میزنی؟خیلی عقبین بابا....خیلی....نا امیدم کردین.....

پی اس تر:بازم مهرداد....این نوشته که چرا من از اعیاد و اتفاقات نمینویسم یعنی چه؟تاریخ گذشته توی وبلاگ همه هست.....خود شما استاد یاداوری.....اما مهرداد من علاقه یی به نگاه کردن به تقویم ندارم...من هنوز نمیدونم امروز چند شنبه اس پنجشنبه همون جمعه اس یا دوشنبه همون شنبه اس من هنوزم به ناهار میگم شام به شام میگم صبحانه....من یه سوال از تو بپرسم؟من تورو با تمام ایراداتت قبول دارم تو برای من یه انسانی ...یه ادم با همه چیزایی که هست....خوب یا بد...چه اصراری داری من اونی باشم که تو با خط کش ها و معیارات ازم انتظار داری....نه مهرداد من ادم کاملی نیستم و توی معیارای تو نمیگنجم.....

در جواب سوالت که پرسیدی بگم ازادی از نظر من یعنی همون که خودت گفتی یعنی تو بدونی دیگران ازادن و اگه شلوارشون از پاشون اویزون باشه به خودشون مربوطه...من برای دل تو یا کس دیگه یی نمینویسم که طرز فکرم دستخوش تغییر بشه...من با ادمای گنده تر از تو گشتم.....و خشونتی که توی حرف تو در مورد قذافی دیدم هیج کس نداشت.....ازادی یعنی تو به شعور دیگران احترام بزاری و بفهمی همه ازادن و اندازه تو حق اظهار نظر دارن......

در مورد اموزش دادنم خدمتت عرض کنم من قصد اموزش ندارم من برای هیچ کس هیچی نیستم......من به خودمم نمیتونم چیز یاد بدم نه برای اموزشی نزاشتم اموزشیش کنم بلیط میفروشم خرجم در بیاد

 

/ 98 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هالو هفت شنبه

همینطوره ، خشونت ، خشونت میاره ، ایکاش این مرد پلید محاکمه میشد . شاد باشی

یک خواننده

منم موافق این بودم که قذافی رو باید محاکمه کرد تا همین جوری بکشنش. هستی با هم تبادل لینک کنیم؟

سید علیرضا رئیسی

دوست عزیز و سرور گرامیم استاد الماسی گفت ای کاش محاکمه میشدولی این حرف از ایشان بعید بود چون اونائیکه کشتنش نمیخواستن محاکمه بشه و بعضی حرفارو بزن والا معنی نداشت یک همچین دیکتاتوری رو زنده بگیرن و بعد به همین راحتی بکشن یادم میاد یکی از دوستانم میگفت نباید دیکتاتورها را کشت بلکه باید تا آخر عمر زندانی کرد حتی در زندان برایشان رفاه نسبی نیز برقرار کرد که حداقل در طول عمری که برایش باقی مانده هم به اعمال پلیدش فکر کنه هم بفهمه که زندان چه جور جائیه بله قذافی حتما خیلی چیزا میدونست کشتنش که خاک بشه

سید علیرضا رئیسی

دوست عزیز و سرور گرامیم استاد الماسی گفت ای کاش محاکمه میشدولی این حرف از ایشان بعید بود چون اونائیکه کشتنش نمیخواستن محاکمه بشه و بعضی حرفارو بزن والا معنی نداشت یک همچین دیکتاتوری رو زنده بگیرن و بعد به همین راحتی بکشن یادم میاد یکی از دوستانم میگفت نباید دیکتاتورها را کشت بلکه باید تا آخر عمر زندانی کرد حتی در زندان برایشان رفاه نسبی نیز برقرار کرد که حداقل در طول عمری که برایش باقی مانده هم به اعمال پلیدش فکر کنه هم بفهمه که زندان چه جور جائیه بله قذافی حتما خیلی چیزا میدونست کشتنش که خاک بشه

هادی

سلام بابا ما که به شما سر میزنیم شما به ما یه سر نمیزنی زیا بود[لبخند]

فریاد

دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند انحنای روح من شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟

فریاد

این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟

فریاد

شعر از قیصر امین پور بود خواهش میکنم داداش

باران

سلام خاکی عزیزم میبینی چه قدر دیر میرسم؟ خوابگاهه دیگه ولی به هر طریق مطالبتو میخونم عاشقتم دیگه کاملا با تو موافقم نوبت کیه بعد از قذافی؟