روزی روزگاری مصدق.....

دیدم این ماه هم گذشت بدون نوشتن از مردی که یه روزی اینجا بوده و توی این کشور راه میرفته و توی این اب و خاک نفس میکشیده و من هیچی در موردش ننوشتم گرفتاری های من زیادن اما این دلیل نمیشه که فراموشش کنم مرد بزرگی از مردان بزرگ تاریخ کشور من درسته همه کم وبیش میشناسنش اما این کارای جالبش بوده که عزیزش کرده ببینین:

چه هدایا برای شخص ایشان و چه برای دولت  محال بود به منزل بیاید. هیچ سرسوزنی نمی‌گرفت.یک کلمه دروغ از دهانش درنمی‌آمد. یک وعده حرام نمی‌گفت. بیست و هشت‌ماه نخست وزیری مصدق یک ریال از اعتبار دولت بابت مخارج دفتر نخست وزیری خرج نشد. همه خرج‌ها را شخصا می‌پرداخت. خرج نهار و شام  و صبحانه  50 سرباز و درجه دار که آنجا بودند را خود مصدق می‌داد.همچنین عیدی‌ها و هزینه‌ها و پاداش‌ها را. دکتر مصدق در عرض بیست ‌و هشت ماه حکومت از جیب خودش حدود دومیلیون و ششصد‌هزار تومان خرج کرد.مصدق کوچک ترین هدیه  را حتی از صمیمی‌ترین دوستانش نمی‌پذیرفت. یادم هست خبر آوردند که آقای امیر تیمور کلالی ، از دوستان مصدق، یک کامیون کوچک خربزه  از مشهد فرستاده بودند. وقتی خبر آوردند که خربزه را آورده‌اند اوقاتش تلخ شد و گفت: این چه کارهایی است؟ این چه بدعت‌های بدی است؟ من خربزه می‌خواهم چه کار؟ بگویید برگردانند. گفتم آقا به امیر تیمور توهین می‌شود. از روی اخلاص و ارادت این کار را کرده. اگر کامیون به مشهد برگردد راه که آسفالت نیست و عمده‌اش خاکی است. همه خربزه ها می‌شکند و خراب می‌شود. گفت اجازه نمی‌دهم یک‌دانه از این خربزه‌ها به خانه من وارد شود.گفتم پس اجازه بدهید اینها را ببریم دارالمجانین. گفت ببرشان. خربزه ها را بردیم آنجا. بعد از آن مصدق، نریمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: مطالعه کن و ببین چه محل درآمدی پیدا می‌کنی که جیره مریض‌های آنجا را بالا ببری که مریض‌هایی که آنجا می‌خوابند از لحاظ غذا  و پرستار و دوا در مضیقه نباشند. بعد از آن بود که جیره هر مریض از 3 تومان به 10 تومان افزایش یافت. یک‌بار پیشکارش که شرافتیان نام داشت و 46 سال پیش او بود بر حسب تصادف با سایر کارمندان بانک و نخست‌وزیری سوار ماشین نخست‌وزیری شده بود. مصدق چنان توپ و تشری به او زد که به چه مناسبت تو که کارمند دولت نیستی سوار ماشین دولتی شدی؟ خود مصدق یک دفعه هم ماشین نخست‌وزیری را سوار نشد. یک پلیموت سبز رنگ داشت که از آن استفاده می‌کرد. همه چیزش ملی بود. لباس و کفش و همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که می‌خواست به آمریکا برود یادم هست که یک دست لباس اسپورتکس برایش دوختند. آن را از لاله‌زار خریده بودیم بیشتر هم علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و چروک نمی‌شد. دکتر مصدق به خصوصیات اخلاقی و شخصی ما توجه داشت.اگر به فرض می‌فهمید که من مشروب می‌خورم محال بود مرا نگه دارد. اگر به فرض می‌شنید که پکی به تریاک می‌زنم محال بود مرا تحمل کند.یک بار فهمید که یکی از کارکنان دفتر زن جوانی را صیغه کرده و شب ها به منزل او می‌رود و به زن اولش می‌گوید من در دفتر مصدق هستم. دکتر مصدق به من گفت: آقای خازنی من دروغ را از هیچ‌کس نمی‌بخشم. این دروغ گفته، ثانیا  هوس زن جوان کرده ، این زن جوانی و عمرش را در این خانه گذاشته، با فقر و بدبختی‌اش گذرانده حالا او رفته زن دیگر گرفته؟ از کسانی که چند تا زن داشتند خیلی بدش می‌آمد.اصلا از اینها متنفر بود.مخالف شدید آنها هم بود. گفت دستور بده که حقوقش را به خودش ندهند. به خانم اولش بدهند. کارهای حقوقی‌اش را انجام دادم و از آن به بعد حقوق آن شخص را به زن اولش می‌پرداختند.

رییس دفتر مصدق 

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدلیل بیماری سرطان، در سن 84 سالگی دار فانی را وداع گفت. پیکر مطهر وی در یکی از اتاقهای خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد

پی اس:چندی پیش باخبر شدم دختر مصدق تا اخرین روز حیات در خانه سالمندان در سوییس زندگی میکرد و با جیره مواجب مردم اون کشور زندگی میگذروند خواستم بگم اینم اخر وطن پرستی و ایرانی بودن

پی اس تر:صبح 28 مرداد یه عده ریختن توی خیابون که درود بر مصدق ...همون روز غروب همون خیابون همون عده با مرگ بر مصدق خیابونو پر کرده بودن ....اینه اخر مهم بودن توی ایران.....

خلاصه توی ایران این مرگ برها و زنده باد ها زیاد دووم نداره کلا مردم توی ایران با یه افتاب طلوع کردن و غروب کردن نظراتشون بر میگرده این حرکات ها رو زیاد جدی نگیرین میگذره......

 

/ 59 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

سلام خاکی

مسعود

هر وقت میام نیستی که! امشب میرم احیاء نیستم! التماس دعا بای

خفه خون

همچون اوائل غروب که دلت میگیرد و میخواهی سیر دلت گریه کنی دلم گرفته کاش کسی شادی هایش را با من تقسیم میکرد......

بهار

سلام دوست من من متن جدید نذاشتم این قبلی هم مهرداد نوشته بود که نظرتون بود/مطمئن باش جز اولین نفراتی هستی که دعوت میشی حضور و نظر دوستان فهیمی چون شما باعث افتخاره.

مسعود

ایییییییییی...............خاکیییییییییییییییی نیستییییییییی که بابا!

پگاه

داداش مسعود هستی الان یا رفتی؟؟؟؟

آخرین اثر

از یه خیابونایی که می گذرم فقط یاد جمعیتی می افتم که از جونشون گذشته بودن و شعار می دادن و تو شجاعت تک بودن.... همین خیابونها حالا یه جوری با این موضوع غریبن که انگار من اون مردمو اصلاً اینجا ندیده بودم...نمی دونم من اشتباه دیده بودم یا اونا اشتباه کرده بودن اما جنس اون مردم جنس این مردم نبود..شاید همینا بودن و فرق کردن نمیدونم

فندق

سلام خاکی خوبی؟ اصلا به من این حرفا میاد بابا قهر چیه ما نوکرتیم داداش. نوشتت هم عالی بود.خدا رحمتش کنه.

سپیده(قمارباز)

کا ملا باهات موافقم کلا مردم من مردمی هستن که یک تکه کلام مزخرف دارن (خدا بزرگه) ومن یک سوال بزرگ نشستن در ذلت را چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟