ده شب هتل تبریز......

 

تازه از زندان ازاد شده بودم....اومدم خونه که وسایلمو بردارم برگردم تبریز .. وسایلمو برداشتم و بر گشتم تبریز.دو هفته از شروع ترم میگذشت...و جای غیبت نداشتم.....تمام راه تهران تا تبریز رو  گریه میکردم......ده روز زندان برای ثبت نام کردن.....اگه اصرار مادرم نبود پامو توی اون شهر که نمیزاشتم برای برداشتن کلاهم هم بر نمیگشتم....بر خلاف همه دوستان که از زندان خیلی چیزا یاد میگیرن من جز ضربه های شلاق چیزی نیاموخته بودم..و تا مدتها دردشو جابجا میکردم ...تا ماهها هر وخت میخواستم برم خیابون ولیعصر تبریز به در زندان که میرسیدیم....بدنم خود بخود میلرزید چشمامو میبستم....و یاد دستبند...یاد پیاده روها و نگاههای مردم سرخم میکرد....راستی حقم اینهمه عذاب بود؟چرا از زندان تا دادگستری پیاده میرفتیم...؟//توی اون ده روز 5 بار این مسیر .....از دانشگاه که بیرون زدم.....باد سرد غربت و نفرت و درد مغز استخونم و سوزوند....میخواستم قید دانشگاه رو بزنم و برمممممم....چند بار خواستم خودکشی کنم؟نکردم برای مادرم.....هنوز هم با اینهمه دوری دوستم داره.....زندان برام یه حسن داشت...../اولیش نه بعدی ها/فهمیدم اون جا هم عین بیرونه هیچ فرقی نداره ....اونجا هم پول حرف اول و میزنه.....اونجا هم باید وابسته به کسی باشی...اونجا هم میتونی جرم مرتکب شی....و تازه اونجاست که ادما رو بی پرده میبینی....دزد نمیگه دزد نیستم...چون حتما یکی هست شجره نومچه اش رو رو کنه....خود فروش نمیگه خود فروش نیستم.....و میتونی یه قاتل و روزها بعد ارتکاب جرم ببینی..

درسته اوایل ازش میترسی....بعد کم کم متوجه میشی اونم شبیه توست.....با یه قتل کوچولو....زندان حسن دیگه اش خوردن و کار نکردنه...برای من که همش داشتم گریه میکردم این راضی کننده بود.....هیچ کس کاری به من نداشت....و جز برای ملافاتی و انگشت نگاری و تشکیل پرونده.....همیشه در خودم بودم.....شب اول ورودم به زندان...تحویل مدارکم....هنوز بچه بودم هنوز نمیدانستم داشتن رژلب در زندان خوب نیست.....هنوز نمیدانستم سویی شرتم را به عنوان لباس گرم بهمراهم فرستادند یعنی چه؟انقدر اشک ریختم که همه ی زندان دورم را گرفتند.....ادم کشته؟نه....برای ثبت نام دانشگاه امده بودیم.....اینها مدارکش موجوده......ساعت ثبت نام با ساعت دستگیری.....کجا گرفتنت؟جزیره اسلامی...مرز بین تبریز و ارومیه.....پاسپورت داشتیم.تازه از ترکیه برگشته بودیم حتما به جرم جاسوسی گرفته بودنمون......به درجه دار گفتم چیه امروز دشت نکردید؟چی فکر میکردم پیش خودم؟وختی فردا توی راه دادگاه افسر نگهبان دو دستی کوبید توی سر بغلیم پریدم جلو و فریاد زدم ما همه انسانیم.....این بی عدالتیه...نمیدونستم موردشون چیه..بعدا فهمیدم به دختره گفته بود اگه خراب نبودی با پسر نمیگرفتنت...اونم بهش گفته بود خراب خودتی....و وختی همان فرد قبل بازجویی درگوش قاضی به ترکی گفت این زیاد روداری کرده حالشو بگیر هم خیال کردم یه بازیه...اخه به قانون داشتن مملکت امیدوار بودم......جرمی نداشتم....یادم رفت بگم پارتی هم نداشتم....مادری ده روز اون بیرون دوید تا قبل 22 بهمن بیرونم بیاره....من و عزیز دردونه رو که حالا هم بندام دوتا جاسوس و یه قاتل و دوتا خانم رییس و یه دیوونه بودن که هر چند وخت یه بار یه جرمی میکرد تا یه هفته یی یه ماهی تو زندان بخوره و بخوابه...سردم بود بدنم عفونت کرده بود شبای تبریز بعد چند سال که برگشته بودم سرد بود....زمستون بود....انگار هیچ کاری نداشتم جز دم خوردن با قاتل ها و دیوونه ها یه عالمه دختر بودن که توی خونه تیمی گرفته بودنشون....و من از بیکاری شبها برای قاتل ها نقاشی میکشیدم.....همه اون مدت پیش خودم فکر میکردم این تبریز اینهمه خانم رییس چیه که داره.....همه هزار تا نوچه و کارگر داشتن....دست به سفید و سیاه نمیزدن و با یه عالمه پارتی هر عملی رو انجام میدادن....دوباره دست بند زدن....دوباره بی احترامی....بهم پیش خانواده و وکیلم بهم بی احترامی کردن...میدونستم روز اخره و نباید گند بزنم ولی دلم طاقت نیاورد و به زندانبان گفتم اینجا حکومت طالبانه.....زنه خندید و گفت بخاطر مامانت کاریت ندارم......توی دادگاه با حکم بدوی تبرئه شدم اما 80 ضربه شلاق.....گفتن بگو راضی ام....چون اگه به شلاق اعتراض کنی بازم چند روز نگهت میدارن و ....اعتراض نکردم با همبندامون خداحافظی کردیم....شلاق که میخوردم شاد بودم..گریه شوق بود ..داریم ازاد میشیم...درس عبرت خوبی بود باعث شد دیگه از کسی دفاع نکنم....و اگه حتی هیچ جرمی هم نکردم مطمئن نباشم.....اونم اینهمه.....

اول نوشت:من یکی از دوستان دانشگاه صورت زخمی ام.....تازه پیداش کردم بهم اجازه داد که خاطرات کذایی زن بودنمو بنویسم و من با اولین تجربه زندان شروع کردم....به دوستای عزیز بگم الان خاکی جونم ایران نیست...میاد احتمالا امشب پروازشه....

دوم نوشت:خاکی اجازه داد دعوتتون کنم به خوندنم ببخشین بی اجازه بهتون سر زدم...از خواهربزرگم بعد ده سال معذرت میخوام که ده روز زندان و بخاطر حق طلبی من تحمل کرد...قسمت بعدی جرممو براتون باز میکنم و توضیحات کاملی میدم......

سوم نوشت:من بازم از شبای تبریز مینویسم......مطمئن باشید.....دوستتون دارم..افسانه...

از خاکی عزیزم:چرا مسئولین مملکت از امام حسین یاد نمیگیرن، که یه شب برق رو قطع کنن، مرز‌ها رو باز کنن، بگن هرکی می‌خواد بره بره؟

 

/ 122 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیلین

7 چرا؟ چون من زنم. جوونم. قیافه دارم. شعور و سواد دارم. تحصیلات دارم . در واقع ادم حسابیم و این منو یک موجود اسیب پذیر میکنه در برابر محیط. زنها مثل خانم کذایی و دیگر نمونه هایی که نمیخوام اسم ببرم منو یک تهدید- یک رقیب میدونن و حقارت حسادتهای زنانه شون رو هدف میگیرن طرف من و سعی میکنن مفتضحم کنن بلکه تهدیدی نباشم برای بی لیاقتیهاشون. و مردها . مردها با یک صورتک روشنفکری و یک ژست اندیشمندانه ادیبانه میان و دام پهن میکنن برای به چنگ اوردن تن من. و نه روح و اندیشه من..من به شدت اسیب پذیرم جناب میهن پرست. و در کنار تمام اینها من سر سختانه ایستاده م و دارم مبارزه میکنم. من مورد هجوم انتقاد و تهمتم. چون یک تابو شکنم. چون یک زن قوی م. چون در برخوردهام و در کنار تمام این خصوصیاتی که گفتم ؛ ارتباطاتم با افراد توی ذهنم به صورت ارتباط بین انسانها ؛ فارغ از جنس و جنسیت تعریف شده.

آیلین

8 چرا؟ چون من زنم. جوونم. قیافه دارم. شعور و سواد دارم. تحصیلات دارم . در واقع ادم حسابیم و این منو یک موجود اسیب پذیر میکنه در برابر محیط. زنها مثل خانم کذایی و دیگر نمونه هایی که نمیخوام اسم ببرم منو یک تهدید- یک رقیب میدونن و حقارت حسادتهای زنانه شون رو هدف میگیرن طرف من و سعی میکنن مفتضحم کنن بلکه تهدیدی نباشم برای بی لیاقتیهاشون. و مردها . مردها با یک صورتک روشنفکری و یک ژست اندیشمندانه ادیبانه میان و دام پهن میکنن برای به چنگ اوردن تن من. و نه روح و اندیشه من..من به شدت اسیب پذیرم جناب میهن پرست.

آیلین

9 و در کنار تمام اینها من سر سختانه ایستاده م و دارم مبارزه میکنم. من مورد هجوم انتقاد و تهمتم. چون یک تابو شکنم. چون یک زن قوی م. چون در برخوردهام و در کنار تمام این خصوصیاتی که گفتم ؛ ارتباطاتم با افراد توی ذهنم به صورت ارتباط بین انسانها ؛ فارغ از جنس و جنسیت تعریف شده. من رها هستم. من دارم به ادمها یاد میدم که توی کنتاکت های روزانه شون- توی برخوردهاشون- توی روابطشون اعم از مجازی و واقعی همدیگه رو به چشم یک انسان نگاه کنند بعد برن سرغ جنسیت. شما برای من قبل از اینکه یک مرد باشید ؛ یک انسانید. نرینگی شما صرفا به درد شریک جنسی و عاطفیتون میخوره که یک شخص خاصه. پس چرا من باید از شمای نوعی حذر کنم و بترسم؟ نه اینکه شما یک انسانید قبل از اینکه یک نر باشید؟ و متقابلا از شای نوعی هم توقع دارم همین اندیشه رو در مورد من داشته باشید. من یک انسان باشم نه یک ماده. متوجه میشید؟

آیلین

10 من اینم. من خیلی وقت هست که متوجه شدم من به درد موندن توی ایران ویرانی که هیچ امیدی به اصلاحش نیست ؛ نمیخورم. اما متاسفانه معذورات دارم. توی ایران من یک زنم. یک موجود حقیر که اگر بخواد درست برخورد کنه و خودش رو بالا بکشه میشه من. مورد حسادت. مورد طمع. یک طعمه. یک رقیب.. به هر حال. طولانی تر از این نمیکنم. توقع ندارم شما بفهمید. یا تمام اونهایی که میخونن. نه توقع تایید دارم نه درک شدن. فقط من موجودی هستم رو راست. رک. کله شق . و باید حرفهام رو در هر شرایطی بزنم . زدم.

آیلین

فقط یه چیز رو بدونید. هر زنی به من تهمت میزنه صرفا به خاطر حسادتهای حقارت بار زنانه ست و هر مردی .. یا طمع و یا بی اندیشه قضاوت کردن و گوش سپردن به یک کلاغ چهل کلاغهای خاله زنکان روشنفکر نمای این روزگار. زیاده عرضی نیست. یا حق.

آیلین

جناب زخمی. اولا من وقتی میام کامنت میذارم فقط به اسم خودم میذارم. من اینقدر کله شق و با شهامت هستم که دست به این بچه بازیهای مضحک نزنم. اون کامنت هایی که به اسم دیگری غیر از آیلینه من نیستم. من به اسم خودم کامنت میذارم. ضمنا اسم این خانوم غزال نیست. اسمشون نازیه. سوما شوهر این خانوم هم کوچکترین عشق و وابستگی عاطفی به من نداره. شک نکنید. باز هم که حرف خودتون رو میزنید که عشق و یک مرد مال زن اوله؟ ...جناب من به همسر این خانم کوچکترین عشق و احساس خاصی ندارم. حتی یک بار هم ایشون رو ندیدم. این خانم اسیر حسادت و توهم ناشی از اونه. همسرشون هم هیچ حسی به بنده نداره...

آیلین

برای اخرین بار: نه من به این اقا عشقی دارم نه این اقا به من. قضیه یه توهم و حسادت زنانه ست ناشی از کج فهمی و فرهنگ غلط . همین. خدانگهدار شما.

میکروب

منم دقیقا ... همین شب ها رو... لمس کردم رفیق... چیزی رو که نوشتی... حس میکنم... و خاطراتم یادم می افته... دمت گرم...

امید1404

سلام به رسم ادب امیدوارم خوب باشید...[لبخند][گل] ممنون که تشریف میارید و ما رو بی خبر از خودتون نمی ذارید[گل] امام خمینی یه حرف خیلی جالب داشتند:"نگذارید ممکلت به دست نااهلان بیافتد" که افتاد!!! افسوس کم نبودند آدمهای بزرگی که در کنار پیامبر شمشیر زدند و بعدا و بعدا برای زر و زور و تزویر تمامی اهداف و کارهای بزرگ خودشون رو فراموش کردند و از یاد بردند که این مردم همون مردمی بودند که اونها رو رییس /مدیر و قص علی هذا نمودند....ممنون از دعوتت باز هم منتظر حضور سبز و نظر سازنده ات هستم