یه روزی میاد که برای تفکراتت نمیمیری

این نوشته برای همه اونایی ست که بیگناه در این دنیای سیاه و دروغ و نیرنگ برای چیزهایی که در مغزشون میگذره کشته میشن به امید روزی که در هیچ کجا هیچ کسی برای چیز هایی که توی مغزش میگذره نمیره و انقد ادما حق داشته باشن که بتونن بدون نگاه کاوشگر هم به اندیشه هاشون جامه عمل بپوشونن تقدیم به همه زندانیان س...........

 

او با صدای بلند آغاز کرد

ای خدای رحیم و توانا  

پس قطع نمود. دیگر چیزی نگفت.براستی جهان آنچنان تاریک می نمود که دیگر چیزی که بتوان بر له یا علیه آن دست به دعا برداشت دیده نمیشد

وانگهی خدا درباره این عذابها چه میدانست

از آن لحظه که به سلولت می ایند و کشان کشان به قتل گاه میبرند ت از ان لحظه که به دستانت زنجیر میبندند و تو می روی به آن سمت که هیچ نگاهی نیست و هیچ چشمی قرار ندارد برای اخرین بار می خواهی که به اسمان بنگری و یک چشم بند تورا از اسمان جدا کرده است صدای سریدن کفش ها روی زمین صدای ماسیدن دمپایی هایت روی آسفالت راهی ست که سالیان سال است همه رفته اند و تو نیز میروی......کسی نمرده و کسی به دنیا باز نگشته!برای خواسته هایت می میری!این کدامین جهان است واین کدامین روزگار؟!کدام عصر و کدام دوره؟!هنوز هستند تفکراتی که برای نجات هم قربانی میدهند و انسان هایی که اندیشه هم را بر نمیتابند و یکدیگر را قربانی خدایان خویش میکنند !!!این با قبل تفاوت دارد این خون به پای خدای قانون ریخته میشود این بار خدای ساختگی خدای سنگی و مفرغی و آهنی نیست این خدای قلم است!!

لحظه ی موعود نزدیک میشود قدم ها شل تر و اهسته تر میشوند به قربانگاه که می رسی هیاهوی کوچک به راه افتاده به سکوت سرد تبدیل میشود کسی با دست از رفتن بازت میدارد و از چند پله بالا می برندت!ارام وشمرده بالا میروی به اسمان با چشم های بسته می نگری و فریاد می کشی این تنها چیزی ست که در این لحظات با خود به همراه اورده ای!؟از اینکه در چشمان کسی نمی نگری و دیگری به چشمانت خیره نمیشود تا مبادا لحظه ای تردید در خواسته هایت را در نگاهت ببیند ثانیه ای شادت میکند!!اینک آن لحظه ای موعود نزدیک و نزدیک تر میشود طنابی به گردن داری و فریاد خدا خدایا به لب همه چیز آماده ی پرواز و تو را می پرانند ---لحظه یی می لرزی و دمپایی های پاره پلاستیکی ات از پا به زمین میافتند تو با چشم بسته شده به اسمان نزدیک میشوی و قربانی گیران به حکم تمام تاریخ برای یک مرگ سرور و هلهله و شادی سر میدهند و تو با خود فکر میکنی خدا نیز این لحظه را نمی تواند تاب بیاورد!!!!

 

 

 

 

/ 116 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی

خیلی قشنگ بود.... اره بالاخره یه روزی میاد اما دیگه ما نیستیم... --------- منم مواد نمیکشم...من فقط چایی زیاد میخورم!...6...7....تا در روز... اینجوری مغزم وا میشه...البته اگه نخورمم میتونم بنویسم... چیزی که خوردم هیچ رابطه ای با نوشتم نداره... حالا چه قرصی خوردی؟!...

الی

راستی قالب جدید مبارک! :ى

رسول

[قلب]

الی

تو دیوونه ای اگه واقعا" این کارایی که میگی رو کردی... خوب این همه راه هست واسه خودکشی....! تو با سیانور نمردی؟؟

الی

تو دیوونه ای اگه واقعا" این کارایی که میگی رو کردی... خوب این همه راه هست واسه خودکشی....! تو با سیانور نمردی؟؟

هادی

سلام زیر سایه مولا علی باشی اختیار دارید شما تاج سرید

پرستو

سلام....خواهش میکنم....کاری نکردم....قالب جدیدت هم قشنگه[نیشخند][لبخند]

رسول

سلام داداشی جونم آره عزیزم از درجا زدن منم حالم به هم میخوره...